20.8.07

دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز، من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد دلم٬ دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی،
دل
لحظه ی دیدار نزدیک است
.

-اخوان

18.8.07

دبی در شب/یک



13.8.07

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات، برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگرپیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای این که سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه اینها که گفتم فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم.

بی منبع/ از طریق یک دوست

12.8.07

دوباره از سر و پروازهای بلند

خوب این میشه اولین نوشتنی من توی این خونه نوی مفت. این روزا به بطالت تمام می گذرونم. کار می کنم، خیلیم زیاد ولی به بطالت می گذرونم. زندگی توی این دنیا مسخره تر از اونیه که فکرشو کنی. این یکی رو نگفتم که فک کنی خیلی می دونم یا تیریپ میرم که آره ما آزموده ایم دراین شهر بخت خویش ولی اگه می پرسی، باید بگم که آره "آزموده ایم دراین شهر بخت خویش."
با دوستم پژمان که از اهل فنه* و سرش میشه، چهار پنج ساعتی گپ زدیم و بهم یادآوری کرد که آرزوهای بزرگی در سر دارم. البته این موضوع ربطی به موضوع گپ زدن اون شب نداره و او هم قصد یادآوری نداشت ولی بخش کوتاه و مهمی از حرف همین نکته کوچیک بود. اگرچه خیلی چیزای جدیدی هم ازش یاد گرفتم و ممنونم و اینجا جا داره بهش توصیه کنم که بعضی ازونا رو منتشر کنه. اما من... آره من بلندپروازم و نمی تونم اینو انکار کنم، گرچه به ظاهر تلاشی هم برای این پروازای بلند نمی کنم. گفتم این ظاهرشه. خوبت شد؟

* فن در متون کهنه تر به معنی هنر هم آمده.