12.8.07

دوباره از سر و پروازهای بلند

خوب این میشه اولین نوشتنی من توی این خونه نوی مفت. این روزا به بطالت تمام می گذرونم. کار می کنم، خیلیم زیاد ولی به بطالت می گذرونم. زندگی توی این دنیا مسخره تر از اونیه که فکرشو کنی. این یکی رو نگفتم که فک کنی خیلی می دونم یا تیریپ میرم که آره ما آزموده ایم دراین شهر بخت خویش ولی اگه می پرسی، باید بگم که آره "آزموده ایم دراین شهر بخت خویش."
با دوستم پژمان که از اهل فنه* و سرش میشه، چهار پنج ساعتی گپ زدیم و بهم یادآوری کرد که آرزوهای بزرگی در سر دارم. البته این موضوع ربطی به موضوع گپ زدن اون شب نداره و او هم قصد یادآوری نداشت ولی بخش کوتاه و مهمی از حرف همین نکته کوچیک بود. اگرچه خیلی چیزای جدیدی هم ازش یاد گرفتم و ممنونم و اینجا جا داره بهش توصیه کنم که بعضی ازونا رو منتشر کنه. اما من... آره من بلندپروازم و نمی تونم اینو انکار کنم، گرچه به ظاهر تلاشی هم برای این پروازای بلند نمی کنم. گفتم این ظاهرشه. خوبت شد؟

* فن در متون کهنه تر به معنی هنر هم آمده.