11.12.08

کوچه

I never forget that enchanting day; walking through a dead end alley by the Topkapi Palace. Istanbul, Nov 2005

عکسی از یک کوچه توی عکس‌هایم دیدم. حسی زنده می‌شود که به کلام نمی‌آید



حس خاکستر شدن در آسمان

این دفترچه جلد آبی راه راه را چند روز پیش از سفر جاکارتا خریدم تا یادداشت‌های روزانه‌ام را بنویسم.

روز نخست دسامبر به قصد چهار روز دیدار از جاکارتا، به سمت اندونزی راه افتادیم.

چهارشنبه، سوم دسامبر

امروز روز آخر اقامتمان در جاکارتا بود. پرواز برگشت را یک روز جلو انداخته‌ایم.

در فرودگاه سوکارنو نشسته‌ام روی نیمکت‌ و منتظرم وقت پرواز برسد.

رو به رویم پنجره شیشه‌ای مرا از فضای باز بیرون که به باند ترمینال می‌رسد، جدا کرده است.

چند نخل زیبای مناطق حاره سر به آسمان کشیده‌اند و جلوی دیدم، یک نخل خرما قد راست کرده است؛ نخلی با برگ‌های سبز و خرماهای گس نرسیده، آویخته به آن.

آسمان آبی و کمی ابری است. نور آفتاب دل‌انگیز است و می‌دانم که بیرون از اینجا، هوای گرم به صورتم خواهد نواخت.

چه خوب است که می‌شود موسیقی را همراه داشت. آداجیوی آلبینونی را می‌شنوم.

با تصویر سبز و آسمان آبی که پیش رویم دارم، به خیال‌های سبک فرو رفته‌ام.

عکسی از پنجره و درخت گرفتم تا وقتی این یادداشت‌ها را دوباره می‌خوانم، بتوانم این تصویر زیبا را دوباره پیش چشمم ببینم.

انگار که این درخت نخل هم نوای موسیقی را می‌شنود، زیرا برگ‌هایش را به رقص در هوا می‌چرخاند و ساقه‌اش به لرزش درآمده است.

همه چیز آن بیرون در جنبش است و با آنچه می‌شنوم هماهنگ.

همه بوته‌ها و درختان آن بیرون سبزند و زیبا.

احساس می‌کنم انباشته‌ام از خوشحالی و آغوش باز.

لبریزم.

قصد داشتم توی این دفترچه جلد آبی راه راه، یادداشت‌های سفر را بنویسم، اما نمی‌دانم حالا چرا؛ وقتی که در راه بازگشتم و چند ساعت دیگر در خانه خواهم بود.

و چرا اینقدر احساساتی؛ حال آن که یادداشت‌های سفر بیشتر رنگ و بوی آنچه را که تو در بیرون از خود می‌بینی، دارند.

نوشته‌هایم اکنون رنگ مرا دارند.

خالی‌ام، اما لبریزم.

سالن رفته رفته پر می‌شود.

وقتی رسیدم، هنوز اندک آدمی دورم نشسته بود.

همیشه قبل از یک پرواز با هم حرف می‌زنیم و آرزو می‌کنیم که این آخرین بار باشد.

شاید هواپیما در راه بماند و ما دیگر هیچگاه به مقصدی نرسیم.

شاید، مرگ با شکوهی در پرواز.

حس خاکستر شدن در آسمان چندهزار پایی،

روی اقیانوسی یا جنگلی.

اینجا همه را دارم. آسمان، اقیانوس و جنگل، همه را دارم.

چرا بد خط می‌نویسم.

آداجیو تمام می‌شود و زنی به عبری می‌خواند.

بروم به هواپیما برسم؛ مردم صف عزیمت را بسته‌اند، در انتظار رسیدن به جایی دیگر.

جاکارتا را ترک می‌کنم و نمی‌دانم آیا دوباره به آن باز خواهم گشت.

موسیقی تمام می‌شود.

29.10.08

نه که وقت نداشته باشم

نمی‌رسم بهش. نه که وقت نداشته باشم، بهش نمی‌رسم. فعلا نمی‌نویسم اما هر وقت تونستم چرا.

6.7.08

به دنبال دروغ خبرگزاری‌ها قطاریم

شنبه شب در سالن همایش knowledge village دبی برنامه‌ای برپا شد به نام «صدای مستند» که خیلی هم رخداد فرهنگی هنری خوبی می‌تواند باشد.

اما... چون الان دستم به نوشتن گزارشی درباره برخورد پلیس با آتلیه‌های عكاسی در تهران بند است، دیگر فرصت نوشتن درباره صدای مستند دبی را احتمالا به گور خواهم برد.

به هر حال نمی‌توانم مراتب ناراحتی‌ام را از خبری که در خبرگزاری دانشجویان ایران منتشر شد، ابراز نکنم.

در خبر ایسنا آمده است: « نادر مشایخی به‌همراه اعضای ایرانی گروه وین و تهران شامگاه یك‌شنبه، نخستین فستیوال فیلم مستند امارات متحده‌ عربی در دوبی را افتتاح می‌كنند... این فستیوال با عنوان "Pulling Focus" برای اجرای چیدمان شنیداری و دیداری در آغاز می‌شود.»

نادر مشایخی رهبر ارکستر سمفونیک تهران است.

بی سر و ته تر از این خبر ندیدم. در آن شب فرخنده در سالن بودم، عکس گرفتم و برنامه را از روی صندلی دنبال کردم.

نخست: برنامه یکشنبه برگزار نشد.

دوم: برنامه با پخش فیلم مستند «دبی، مروارید خلیج» ساخته کامران شیردل افتتاح شد، نه توسط نادر مشایخی و گروهش.

مستند کامران شیردل از دبی در سال 1973 در همین شهر بندری ساخته شد و پس از سال‌ها توقیف توسط این حکومت، برای نخستین بار در این برنامه به نمایش درآمد.

سوم: اسم برنامه اصلا فستیوال فیلم مستند امارات متحده عربی نبود و ارتباطی هم نداشت. برگزار کنندگان برنامه نام آن را از پیش «صدای مستند» گذاشته بودند و آن را تغییر ندادند.

چهارم: از آقای نادر مشایخی ابدا انتظار نمی رفت که به همراه گروهش در چنین رخدادی پشت یک اثر نقاشی پنهان شود در مقابل چشم متعجب ناظران، یک برنامه موسیقی بی‌کیفیت را اجرا کند که بعد هم پسر شیخ دبی سالن را به نشانه اعتراض ترک کند.

پنجم: ببینید که ما مردم به تحریفات یک خبرگزاری چگونه اعتماد می‌کنیم و گاهی مسخره‌ترین سو‌‌ءتفاهمات و بی‌اهمیت‌ترین موضوعات را روی سرمان می‌گذاریم و هوار می‌کشیم.

حیف که وقت ندارم. از خبرنگار ایسنا هم به کلی ناامید شدم.

31.5.08

قوانین آبکی، آب غیرقانونی

"قوانين برای انطباق با خواست مردم تدوين می‌شود و نه برعکس."

فرانسواز ساگان

9.3.08

از استانبول سردرآوردم

از کنسرت سلین دیون که بیرون آمدم، آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور هفت صبح شد و چطور از متروی استانبول سر در آوردم. همینقدر می‌دانم که مثل مرد و زن جوان انگلیسی کنار دستم در هواپیما به خواب عمیقی فرو رفتم تا هفت صبح. چون مرد جوان هم در حالی که برای خمیازه‌ای کشدار دست چپش را به دهانش برده بود، با آن دست دیگر بازوی زن جوان را می‌نواخت تا بیدارش کند.

گذشته از مهماندار پرواز ترکی که بی حال و کمی بی‌توجه بود و گردنم که به خاطر یک طرفی به خواب رفتن، درد می‌کرد، مشکل چندانی نداشتم.

این دوتا دیشبش حسابی گل گفتند، هر چند که نمی‌شود سه بعد از نیمه شب را دیگر شب دانست. صبح موقع ترک هواپیما دو بار کیف دستی سنگین یک مسافر از بالا روی پشتی صندلی زن افتاد و هر دوبار اتفاق ویژه‌ای نیفتاد. هر که دور و بر بود، لبخندی تحویل دیگری داد و دوباره همگی برای ترک هواپیما به سایرین پیوستند.

سالن ترانزیت موقع ترک دبی شلوغ بود و سر گیجه آور. چند مسافر راههای طولانی روی زمین خوابیده بودند، من کتم را محکم کشیده بودم و دست به سینه منتظر اعلام بلندگو بودم. سوز شب از نیمه گذشته از پارچه عبور می‌کند و به بدن گرم می‌رسد. لرز به سراغ آدم می‌آید. موقع کنسرت روی چمن‌ها، وقتی آهنگ "من زنده‌ام" را می‌خواند، از این هم سردتر بود.

هفت صبح بدون این که مقصود ویژه‌ای برای ترک سالن فرودگاه داشته باشم، سالن و فروشگاه بدون عوارض گمرکی را وراندازی کردم و پله‌های مترو را تا واگنهای پراز آدمهای خواب آلودی که سر کار می‌رفتند را سرازیر شدم. سالن ایستگاه خاکستری و سرد بود،‌ همان‌طور که دلم م‌خواست باشد.

سرمای شهر دوست داشتنی است، با این که پالتوی قدیمی به ارث رسیده از پدربزرگ را که هر زمستان وقتی تهران بودم به تن می‌کردم، فراموش کرده‌ام که با خودم بردارم. آهسته روی صندلی قطار نشستم و چون نه هتلی انتظار ورودم را می‌کشید، نه برای رسیدن به جایی دیر شده بود، تا آخرین ایستگاه رفتم. دلم برایش تنگ شده بود.

17.2.08

کاغذ دیحیتال، هم

وب ساعت عزیزمان، کاغذ دیجیتال، راه افتاد. اول ژانویه رسما افتتاحش کردیم و فرستادیمش هوا و الان بیشتر از یه ماهه که مرتب به روزش می کنیم و از آنچه فرهنگ و هنر در این مملکت همجوار ایران هست، براتون تعریف می کنیم.
هم میتونید ازین لینک ببینیدش، هم از اون لوگوی کاغذ دیجیتال کنار این وبلاگ.
دست مریم درد نکنه که که طرح خیلی خوبی به ذهنش رسید و دست خودم درد نکنه.
بچه‌های اهل هنر و فرهنگ دبی خیلی کمک بزرگی هستن و تا حالا کم نذاشتن.

20.1.08

قصه زندگی

امروز نه سال تمام از روزی که به خودم جرأت دادم رازی رو به او بگم می گذره. ازون روز اون راز دیگه راز نیست، قصه شیرین زندگیمه با او. دوست گرانبهایی که به ارزش سالهاست و همراه آرام و عمیقی که بدون او دستپاچه زندگی می کنم.
با هم بزرگ شدیم، غم خوردیم و شادی کردیم و همه چیز رو با هم ساختیم. نبود، سنگم روی سنگ بند نبود و فرو می ریختم.
می بینی؟ ساده نبود ولی درخته داره میوه میده.
سپاس که هستی

5.1.08

بینایی

به آدمهای حقیری فکر می کنم که در رویای پیمودن اقیانوس در گودال آبی دست و پا می زنند و هیچگاه به کناره نمی رسند. آدمهای حقیری که هراز گاهی با صدای ویز ویز نچسبی پیدایشان می شود و دوری بالای سر آدم می زنند و به کیشی دور می شوند. آنها روزگار خوشی ندارند چون هرگز روزگار خوشی برای دیگران آرزو نکرده اند. دزدان بی چراغ خلقی را به دزدی متهم می کنند و کناری می ایستند. از ظلمی که بر آنها رفته می نالند حال آنکه خود ظلم را بر دیگران روا می دارند. دارم تمرین زیادی می کنم تا همه آدمها را با همه افکارشان بپذیرم و اگر خودم دارم در مردابی می گندم راضی به گندیدن دیگران در مرداب نباشم.
خلق عجیبی هستیم. وقتی توان رشد کردن نداریم، لحظه ای تعالی دیگران را تاب نمی آوریم... می گذاریم همگی دسته جمعی بگندیم.