20.1.08

قصه زندگی

امروز نه سال تمام از روزی که به خودم جرأت دادم رازی رو به او بگم می گذره. ازون روز اون راز دیگه راز نیست، قصه شیرین زندگیمه با او. دوست گرانبهایی که به ارزش سالهاست و همراه آرام و عمیقی که بدون او دستپاچه زندگی می کنم.
با هم بزرگ شدیم، غم خوردیم و شادی کردیم و همه چیز رو با هم ساختیم. نبود، سنگم روی سنگ بند نبود و فرو می ریختم.
می بینی؟ ساده نبود ولی درخته داره میوه میده.
سپاس که هستی

5.1.08

بینایی

به آدمهای حقیری فکر می کنم که در رویای پیمودن اقیانوس در گودال آبی دست و پا می زنند و هیچگاه به کناره نمی رسند. آدمهای حقیری که هراز گاهی با صدای ویز ویز نچسبی پیدایشان می شود و دوری بالای سر آدم می زنند و به کیشی دور می شوند. آنها روزگار خوشی ندارند چون هرگز روزگار خوشی برای دیگران آرزو نکرده اند. دزدان بی چراغ خلقی را به دزدی متهم می کنند و کناری می ایستند. از ظلمی که بر آنها رفته می نالند حال آنکه خود ظلم را بر دیگران روا می دارند. دارم تمرین زیادی می کنم تا همه آدمها را با همه افکارشان بپذیرم و اگر خودم دارم در مردابی می گندم راضی به گندیدن دیگران در مرداب نباشم.
خلق عجیبی هستیم. وقتی توان رشد کردن نداریم، لحظه ای تعالی دیگران را تاب نمی آوریم... می گذاریم همگی دسته جمعی بگندیم.