29.9.09

حرامزادگان بی شرم

دو شب پیش رفتم سینما و فیلم «حرامزاده های بی آبرو» یا هر چی! ساخته کویینتین تارانتینو را تماشا کردم. از همه چیز درباره این فیلم خوش ساخت می گذرم، چون مقصودم حرف زدن درباره این فیلم نیست.

هشدار: اگر فیلم را ندیدی و تعریف کردن پایان فیلم برایت عذاب آور است، بی زحمت دیرتر بیا این را بخوان.

پایان فیلم: آدولف هیتلر، یوزف گوبلز و خیلی از اعضای ارشد حزب نازی در سینمایی نشسته اند و فیلم «افتخاراتشان» را نگاه می کنند که دو سرباز حمله می کنند و خود هیتلر و دارودسته اش را با مسلسل در جا می کشند. صاحب سینما هم سالن را به آتش می کشد. خوب همین جا نگه دار!


پیش از این فیلمی درباره جنگ جهانی یا هیتلر ندیده بودم که در آن هیتلر کشته می شود، به همین سادگی. داستان این فیلم تقریبا سرنوشت جنگ جهانی و خیلی چیزهای بعد از آن را به دلخواه تغییر می دهد. یکی فیلمی ساخته و شخصا مستبد خون آشام قرن را کشته است.

مقصود این که هیتلر یا هر مستبد خون آشام دیگری، چه به مرگ طبیعی بمیرد، چه خودکشی کند و چه در گوشه ای کشته شود، خلقی از وجودش آسوده می شود. هیتلر هم در فیلم تارانتینو در حالی که از خنده های شیطانی برای تماشای کشتن آدم ها ریسه می رود، کشته می شود. تمام می شود بدون این که دیگر فرصتی داشته باشد و هیچ چیز را با خود نمی برد جز نفرین خلقی رنجان.

9.9.09

دیار به ظلم نمی‌ماند استوار

باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند