26.12.12

آموزش رنگ ها

خیلی بعید می دانم که مامان وقتی یک سال ‍و سه چهار ماهه بودم، نشسته باشد پای من که اسم رنگ ها را یادم بدهد... واقعا اهمیتی هم برایم ندارد. چون الان ۱۶ میلیون رنگ می شناسم که با آنها رفیقم، خودم برای خیلی از آنها اسم گذاشته ام. می توانم هر وقت دلم خواست، هر طرحی را که دلم خواست، به انتخاب خودم از هر رنگی از این میلیون ها رنگ در آورم. بعضی روزها هم بالاخره یکی از همکاران طراحم صدایم می کند و برای کمک کردن در انتخاب رنگ می گوید: 
Can I borrow your eyes?


5.11.12

آن دیار دوست داشتنی




اگر بپرسی تنها خواسته ات برای خود خودت چیست؟ یک جمله ساده است جوابش: 
 فقط یک بار دیگر برگردم ژاپن.



12.9.12

میزم و روزهای پنجره ای



پشت این پنجره نشستن یعنی چهار فصل.
بهار. سکووووت خیابان.
بی آنکه بنی بشری بعد از ساعتها پشت پنجره نشستن، از مقابلت بگذرد و برود.
تابستان. باااااز سکوت خیابان. 
ترکیب صدای تبخیر درختان و صدای تبخیر مغز من. بوی قفسه های وال مارت. ول-کام تووو ماااایر.
از همه بهتر خنکای پاییز بود. از همه بهتر است همیشه.
پوست بدنم را سفت و محکم نگه می داشت و مغزم را تازه. کلاه بافتنی. نیمکت چوبی حیاط دانشگاه، انگار فقط من بودم و سنجاب ها توی این شهر.
و زمهریر.
رگبار لاینقطع کریستال های برف توی صورتم که هیچ حس نداشت. وقتی خانه بودم، پشت این میز کار، کریستال های برف پشت پنجره می چسبیدند و زل می زدند به من. خرگوش خاکستری نیم متری پشت پنجره توی سرما می نشست و جم نمی خورد.

روی این صندلی نشستم و از پشت این پنجره یک میلیون ساعت با خیال تهی، خیره شدم به بی نهایت.
بی آنکه هیچ بنی بشری بعد از ساعتها پشت پنجره نشستن، از مقابلم بگذرد و برود.

خوب بود انگار. گویا همین دیروز بود. شیشه شکلات. قلم هایم (دوستانم) و موسیقی زیاد. نشستن پشت این پنجره و با تنها کسی که می شناسم، ترکیب شدن.تبخیر شدن. حتی از راه دور.


22.6.12

طرحم در کتابی

در کتاب فروشی لای کتاب ها پرسه می زدم که چشمم افتاد به کتابی که چند ماه پیش یکی از کارهایم را چاپ کرده بود. خوشحال شدم چون به دستم نرسیده بود و هم کتاب خوبی است.


"Type Image" by Barbara Brownie, Gingko Press, Berkeley, 2011

7.6.12

حیاط خانه تبریز


بوی تند رب گوجه فرنگی که در دیگ های بزرگ روی اجاق گوشه حیاط باصفای خانه تبریز می جوشد، همه مشامم را پر کرده است. بی قید و سرخوش در سایه یک بعد از ظهر بی مسئولیت، می پرم وسط باغچه سرسبز خانه که عطر گیاهان عجیبش مستم می کند. سمانه میان گلها ایستاده، غنچه ای لای موهایش، بته سبزی در دستش گرفته است. من هم دسته خوش بویی می چینم و ... مامان از ما دو تا عکس می گیرد. انگار همان لحظه که بته را چیدم و بویش همه سلول های مغزم را پر کرد، لبخند زدم و صدای کلیک دوربین آمد، همه چیز همان جا، در همان لحظه فراموش ناشدنی ماند که ماند. انگار من همان جا لای گلهای حیاط تبریز، زیر سایه درختان گیر کرده ام. هنوز روحم، کودکی ام در آن روزهای بی نظیر و تکرار ناشدنی، همان جا زیر سایه آن درخت ها بازی می کند.