7.6.12

حیاط خانه تبریز


بوی تند رب گوجه فرنگی که در دیگ های بزرگ روی اجاق گوشه حیاط باصفای خانه تبریز می جوشد، همه مشامم را پر کرده است. بی قید و سرخوش در سایه یک بعد از ظهر بی مسئولیت، می پرم وسط باغچه سرسبز خانه که عطر گیاهان عجیبش مستم می کند. سمانه میان گلها ایستاده، غنچه ای لای موهایش، بته سبزی در دستش گرفته است. من هم دسته خوش بویی می چینم و ... مامان از ما دو تا عکس می گیرد. انگار همان لحظه که بته را چیدم و بویش همه سلول های مغزم را پر کرد، لبخند زدم و صدای کلیک دوربین آمد، همه چیز همان جا، در همان لحظه فراموش ناشدنی ماند که ماند. انگار من همان جا لای گلهای حیاط تبریز، زیر سایه درختان گیر کرده ام. هنوز روحم، کودکی ام در آن روزهای بی نظیر و تکرار ناشدنی، همان جا زیر سایه آن درخت ها بازی می کند.