12.9.12

میزم و روزهای پنجره ای



پشت این پنجره نشستن یعنی چهار فصل.
بهار. سکووووت خیابان.
بی آنکه بنی بشری بعد از ساعتها پشت پنجره نشستن، از مقابلت بگذرد و برود.
تابستان. باااااز سکوت خیابان. 
ترکیب صدای تبخیر درختان و صدای تبخیر مغز من. بوی قفسه های وال مارت. ول-کام تووو ماااایر.
از همه بهتر خنکای پاییز بود. از همه بهتر است همیشه.
پوست بدنم را سفت و محکم نگه می داشت و مغزم را تازه. کلاه بافتنی. نیمکت چوبی حیاط دانشگاه، انگار فقط من بودم و سنجاب ها توی این شهر.
و زمهریر.
رگبار لاینقطع کریستال های برف توی صورتم که هیچ حس نداشت. وقتی خانه بودم، پشت این میز کار، کریستال های برف پشت پنجره می چسبیدند و زل می زدند به من. خرگوش خاکستری نیم متری پشت پنجره توی سرما می نشست و جم نمی خورد.

روی این صندلی نشستم و از پشت این پنجره یک میلیون ساعت با خیال تهی، خیره شدم به بی نهایت.
بی آنکه هیچ بنی بشری بعد از ساعتها پشت پنجره نشستن، از مقابلم بگذرد و برود.

خوب بود انگار. گویا همین دیروز بود. شیشه شکلات. قلم هایم (دوستانم) و موسیقی زیاد. نشستن پشت این پنجره و با تنها کسی که می شناسم، ترکیب شدن.تبخیر شدن. حتی از راه دور.